سوسن پاکدل
ابتهاج که مُرد انگار بخش بزرگی از تاریخ اجتماعی، سیاسی و ادبی کشور خاموش شد. ابتهاج تاریخ زنده وگویای یک سده از روزگار پر افت و خیز و در حال گذار ایران بود. مردی که می گفت چون می دید، حس می کرد و باور داشت. مردی آشنا به همه رمز و رازهای وطن که تحولات و دگرگونی های بزرگی را از نزدیک لمس کرده بود حتی نامهربانی های آن را.
زادگاه سرسبز، بارانی و مفرح، روح لطیفش را آنچنان پرورانده بود که حتی وقتی در گذرگاه دگردیسی های فکری و اندیشه های سیاسی پایتخت آبدیده می شد، واژه ها او را در اتصال با جامعه تشنۀ زایش تنها نگذاشته، چون موجی پر تحکم و غران، بر صفحات کتاب هایش که نه، بر سینه سفید فرهنگش نقش بستند تا برای همیشه زبان سبز و گویای مردمش باشد.
مردی با قلبی به فراخی جنگل های هیرکانی و نگاهی به عمق امواج خزر، که حتی درد فراق از وطن را به جان خرید تا بهانه های برخی کوته نظران منفعت طلب او را از مسیر آزاد اندیشی منحرف نکرده، بتواند امید را در شریان های خشکیده ادب و هنر جامعه اش جاری سازد.
مرگ ابتهاج نه تنها مرگ یک انسان، بلکه خاموشی زبانی است با پیشینه تاریخی تقریبا یک قرن که باعث سیلان حس و حال روزگاران گذشته بین چندین نسل بود. در واقع او نقطه اتصال روح جمعی جامعه ای شد که درک بودن و چگونه بودن را طلب می کرد.
گرچه فراز و نشیب های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سده چهارده کشور در خطوط زندگی طولانی و پر ثمر امیر هوشنگ ابتهاج نقش بستند، اما یادگاری های او از تعرض کج فهمی های اجتماعی و منفعت طلبی های اقتصادی در امان نمانده، کما اینکه علی رغم تلاش دوست داران وی و فرهنگ و ادب کشور، خانه یادگار زندگی در کنار نخستین پرورش دهندگانش، اولین مکانی که در آن چشم گشوده و پا به جهان هستی گذاشت، قربانی ولع سودجویان اقتصادی شده تا باری دیگر شاهد نابودی مکانی فرهنگی به قیمت برپا شدن برجی یا مرکز خریدی در شهر هنرمند پرور و زیبای رشت باشیم.
به هر حال ابتهاج هم بار سفر را بست و در سکوت چند هزار سالگان فرو خفت در حالیکه “سایۀ””سیاه مشق” هایش “یادگار خون سرو” “تا صبح شب یلدا” خواهد ماند هرچند در “سراب” زندگی پر تلاطم اجتماعی مان، نگاه نافذ و لبخند مهربانانه اش برای همیشه “تاسیان” خواهدبود.
و اینک قلب دردمندی می رود در آخرین کوچ از زیر درخت “ارغوان” تا زادگاهش، برای همیشه آرام گیرد.