تمام دنیا یک صحنه اجراست

* ترجمه امیر ابراهیم خلیلی

به بهانه‌ی اجرای «اتاقی در هند» از آریان منوشکین و گروه تئاتر خورشید

* متن مصاحبه سینتیا زارین از نیویورکر با آریان منوشکین

در یک یکشنبه بارانی، دو روز قبل از افتتاح نمایش «اتاقی در هند»، اجرای جدید گروه تئاتر

خورشید، کارگردانِ کار، آریان منوشکین که به ملکه تئاتر اروپا مشهور است و در فرانسه او را «La Reine» می‌نامند با شلواری تیره و ژاکتی ملوانی روی میزی در ردیف G، یعنی ده ردیف بالاتر از صحنه که در پارک اونیوآرموری برپا شده نشسته است. همه چیز در حال انجماد است. بیش‌تر فضای وسیع کار تاریک است. برق در هال اصلی قطع شده و ژنراتور کمکی هنوز نرسیده است. صحنه اتاقی وسیع است با یک تخت، یک کاناپه و تعدادی میز چوبی که انگار با نوری که از سمت راست به آنها تابانده می‌شود حکاکی شده‌اند و روی یکی از میزها تلفنی قرار دارد.

در ۷۸ سالگی‌اش، منوشکین همچون آکوستوس پادشاه روم می‌ماند. در دستش میکروفونی دارد که با آن به بازیگرانی که در تمام صحنه پراکنده شده‌اند دستورات لازم را می‌دهد و آنها در حالی‌که پلیورهایی روی لباس‌هایشان پوشیده‌اند حرکت می‌کنند. صحنه به طور همزمان هم دیوانه‌وار است هم منظم؛ چرا که اکنون بیش از ۵۰ سال است که موتور تئاتر منوشکین که او در ۱۹۶۴ در «لاکارتوشیه»، در یک کارخانه متروکه اسلحه‌سازی در حومه پاریس بنیان گذاشت به وسیله همین تضاد دینامیک میان عمل بداهه‌پردازی و نگاه دقیق خودش تغذیه می شود.

اجرا در واقع یک رویای واضح است، یک کمپانی تئاتر که هم تئاتر خورشید هست و هم نیست به هند آمده است، جایی که لیر، مدیر هنری گروه تصمیم گرفته تولیدی از مهابهاراتا، اسطوره هندو داشته باشد. اما برنامه به سرعت توسط خود لیر تغییر می‌کند. در ابتدای نمایش دستیار او، کرنلیا با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می‌شود. همکارش اَسترید تماس گرفته و یک پیغام صوتی از طرف لیر برایش می فرستد. در تاریکی صحنه نور صفحه لپ‌تاپ کرنلیا را در حالی که خواب‌آلود لباسی سفید به تن دارد روشن می‌کند.

در روزهای اول تئاتر خورشید، منوشکین در پاریس در کنار استاد افسانه‌ای بازیگری، ژاک لکوک تئاتر می‌آموخت. اینجا نیز هنگامی که کرنلیا به پیام گوش می‌دهد واکنش‌های بازیگر برای نشان دادن گیجی، اضطراب و ترس روی صورتش، به وضوح تاکید لکوک بر تئاتر فیزیکال را به ذهن می‌آورد.

لیر رویایی را بازگو می‌کند؛ هنگامی که مشغول قدم زدن در جاده‌ای تاریک بود با دیدن چراغ‌های یک کامیون خشکش می‌زند. وقتی کامیون نزدیک می‌شود می‌بیند که نام یک کمپانی به زبان تامیل بر کناره کامیون نوشته شده است و زیر آن این کلمات: «یک کمپانی مشهور فرانسوی به کارگردانی یک گاو کور».

رویای او یک نشانه است. لیر کرنلیا را فرا خوانده تا به او بگوید که قصد بازنشستگی از تئاتر را دارد و اکنون این به عهده اوست که مقدمات اجرای جدید را بچیند. او با ناامیدی خودش را دوباره به تخت می‌اندازد و خوابش می‌برد و این بار در رویای او قصه‌های مهابهاراتا با آوازهایی هماهنگ، رقص‌هایی شگفت‌انگیز خواسته‌هایی بکر و پارچه‌های ابریشم دوخت ودرخشان که همچون رودخانه نور جریان دارند به حیات می‌جهند، اما هر بار با صدای زنگ تلفن رویا قطع می‌گردد. نقش کرنلیا را به طرز مسخ‌کننده‌ای هلنه سینک ایفا می کند که از ۱۹۶۵ عضو تئاتر خورشید بوده است یعنی از زمانی که مادرش جوزفین دورن به عنوان بازیگر عضو گروه شده. آن زمان او سه سال داشته. او به من گفت: «آریان مادر من نیست. الان ۵۰ سال است که یکدیگر را می‌شناسیم. او مانند یک دوست و یک پدر است. زمانی که من یک جمله را آغاز می‌کنم او شروع به صحبت می‌کند. او مانند یک نیرو در تمام زندگی من است.»

منوشکین در ۱۹۳۹ در بلویین بلنکورت در حومه پاریس به دنیا آمد. پدر او تهیه‌کننده فیلم و مادرش، جین هنن از یک خانواده تئاتری انگلیسی بود. والدین او زمانی که یک نوجوان بود از هم جدا شدند. او رابطه‌اش را بیش‌تر با پدرش که حتی نام کمپانی فیلم‌سازی خود را به خاطردخترش آریان گذاشته بود حفظ کرد. در دوران کودکی مطمئن بود که شغل آینده‌اش در ارتباط با فیلم است. او به من گفت:‌« فکر می‌کردم که دارم در یک خانواده سینمایی رشد می‌کنم اما از طرف مادری، آنها بازیگر بودند. به دلایل بسیاری به سمت بازیگری نمی‌رفتم.» اما این موضوع تغییر کرد چرا که در آکسفورد او وارد تئاتر دانشجویی شد.

«من مستاجر بودم. ۱۹ سال داشتم. با اتوبوس به خانه می‌رفتم. با خودم فکر می‌کردم این قرار است آینده کاری من شود. نمی‌دانستم قرار است بازیگر، کارگردان و یا مسئول نگهداری از آکسسوارها شوم. در واقع گویی که عشق در نگاه اول بود.»

زندگی منوشکین از زندگی تئاتر خورشید غیرقابل جدا کردن است. تا همین اخیرا که خانه‌اش در مونروژ را بفروشد در حومه پاریس زندگی می‌کرد اکنون آپارتمان کوچکی در کارتوشری دارد. «در ابتدا من در مورد ذات کار گروهی فکر می‌کردم اما نمی‌دانستم که کار ممکن است تا اینجا برسد. من نمی‌دانستم که از دل بداهه‌پردازی‌ها نمایش خلق خواهیم کرد. این اتفاق زمانی افتاد که من شروع کردم به دیدن و اعتماد کردن به استعدادهای منحصر به فرد بازیگران. من ناگهان دریافتم که اگر از آنها یک موقعیت و یک فضا بخواهم، کاراکترهای شگفت‌انگیزی ظاهر می‌شوند.» ما با هم در تاریکی اتاق سبز رنگ اسلحه‌خانه‌ای که کار قرار بود در آن اجرا شود نشسته بودیم. من سعی کردم این را تصویر کنم: «آیا شما از بازیگران‌تان می‌پرسید که چه فکر می‌کنند؟». منوشکین با تاکید پاسخ داد: «خیر! بداهه‌پردازی از آنچه که بازیگر فکر می‌کند نیست بلکه از آن چیزی است که او خیال می‌کند. فکر تئاتری نیست. برای تئاتر فکر باید به کنش تبدیل شود.»

در فرانسه، گروه صبح دور هم جمع می‌شوند. بازیگران به گروه‌های کوچکی تقسیم می‌شوند، گاهی به انتخاب منوشکین گاهی خیر. وقتی یکی از آنها شروع به توصیف کاراکتر می‌کند، این تبدیل به یک کارگاه می‌شود، جایی که بازیگران یک شئی می‌سازند. یک اتوبوس، یک گاری، یا یک بمب. این می‌تواند دقیقه‌ها یا ساعت‌ها طول بکشد. منوشکین گفت: «در ابتدا این مرا نگران می‌کرد. ما داشتیم زمان زیادی را صرف آماده شدن برای بداهه‌پردازی می‌کردیم. اما من اشتباه می‌کردم چرا که فهمیدم این که آنها به دقت مشغول آماده‌سازی باشند بخشی از فرآیند است. شما به زمان احتیاج دارید تا اجازه دهید همه چیز آن جوری شود که از قبل برنامه‌ریزی نکرده‌اید.» موریس دورایزر که نقش ایتن را بازی می‌کند، یعنی همان تهیه‌کننده عاشق‌پیشه‌ای که عاشق خانم مورتی که کرنلیا نزد او زندگی میکند شده است، با منوشکین بیش از ۴۰ سال کار کرده است. او به من گفت: «سطح مشارکت بسیار عمیق است. چیزی که مهم است کار گروهی‌ست برای ما زمان متفاوت است. کاری که انجام می‌دهیم تئاتر حماسی است. به عبارتی ما داریم قصه تاریخ بشر را می‌گوییم.»

ایده «اتاقی در هند» زاده تجربه گروه در ایالت پاندی شر در هند بود. منوشکین گفت: «ما به هند رفته بودیم تا ورکشاپی برگزار کنیم. من آ‌ماده بودم تا مهابهاراتا را اجرا کنم که حمله تروریستی به تئاتر باتاکلا در پاریس اتفاق افتاد. من ناگهان فکر کردم که ما در هند چکار می‌کنیم؟ هدف کار ما چیست؟ سفر را کنسل نکردم اما قاعدتا مهابهاراتا خیلی ضروری به نظر نمی‌رسید. البته می‌دانستیم که آن، خود جایی به کار بازخواهد گشت. ما گروهی متحول شده در پاندی‌شر بودیم. تا قبل از ژانویه خود را مشغول کار به روی درد، بی‌تفاوتی، و این که چقدر جهان خود را نمی‌شناسیم یافتیم. جهان‌مان که بسیار غریب شده بود. فکر کردیم که کاری بسیار تاریک و تراژیک خواهیم ساخت البته به جایی نرسیدیم. مطلقا هیچی. اما بعد به یک کمدی رسیدیم. به خودمان و سایر چیزها می‌خندیدیم. بچه‌گانه شده بودیم. یک روز تصمیم گرفتیم که ما این حق را داریم که بخندیم و یک کمدی دراما ساختیم. ما از سورپرایز به سورپرایز رفتیم. ناخودآگاهِ همه کاملا بیدار بود.»

چارلز هنری بوردیر، دستیار کارگردان تئاتر خورشید که در ۱۹۹۵زمانی‌که دانشجوی تاریخ در دانشگاه سوربون بود به گروه پیوست به من گفت: «آریان همیشه جوری برنامه‌ریزی می‌کند که ما از چیزهای کوچک آغاز کنیم تا به نگاهی بزرگ‌تر دست یابیم.» او در همان ابتدای امر به من گفت: «می‌خواهم با محوریت بازیگرانی کار کنم که انگار در هند گیر افتاده‌اند، به خاطر باتاکلا». در تمام طول تمرینات، منوشکین روی همان صندلی‌اش که ده ردیف بالاتر از کف صحنه بود با بازیگران کار می‌کرد. آنها را هدایت، ترغیب و نقد می‌کرد. کار کمپانی به فرانسوی ساخته شده است. هدایت‌های او اکثراً فیزیکال هستند مانند ژست‌هایش با یک دست در حالی که در دست دیگرش میکروفون است. بازیگران آزادند که پیشنهاد و سوال کنند. صحنه با افرادی که می‌خندند آرایش گرفته است. زمانی که او راضی است گروه را «فرزندان من» می‌خواند.

ساعت ۴ بعداظهر روز شنبه منوشکین به تمرین توقفی کوتاه می‌دهد. مشوش است. از جایی که تمام روز آنجا نشسته بود برای استراحتی کوتاه برای ناهار پایین می‌آید.

سپس مجدداً صدایی گروه را فرا می‌خواند. بلافاصله اعضای گروه از میان تاریکی پیدایشان می‌شود. بعضی هنوز نصفه و نیمه لباس تمرین به تن دارند و بعضی لباس خودشان. منوشکین نگران است. او به آنها درباره فضای سربازخانه که از کارتوشیه بزرگ‌تر است می‌گوید. با این که تعداد صندلی‌ها دقیقا یکی است احساس می‌کند ممکن است فضا شکل نگیرد. هوا سرد است و چراغ‌ها کار نمی‌کنند. بازیگران پیشنهادهایی می‌دهند. به هر روی او احساس می‌کند که فضا شکل نگرفته است.

بعد از نشست، منوشکین با تیم فنی اسلحه‌خانه در مورد پرده‌ای که در طول صندلی‌ها کشیده شود و در فضای وسیع بالا رود تا بازیگران و تماشاگران احساس نزدیکی بیش‌تری کنند صحبت می‌کند.

از همان ابتدا منوشکین علاقه‌مند به ایده تئاتری درون تئاتر دیگر بود که در آن زندگی گروهی مانند تئاتر خورشید، خود بخشی از نمایش باشد. در یکی از کارهای پیشین او «کاپیتان فراکاسه» بازیگران روی برمی‌گردانند و با تماشاگری خیالی مواجه می‌شوند او همچنین همواره ذهنش مشغول رابطه میان مسایل شخصی و سیاسی بوده است.

در ۱۹۷۰، اجرای «۱۷۸۹» او یا «انقلاب باید در نقطه کمال خوشحالی متوقف شود» این که چگونه نتایج شورش‌های ۱۹۶۸ در پاریس ناامیدی‌های انقلاب ۱۷۸۹ را بازنمایی می‌کرد پرداخت. فیلم او، «مولیر» در ۱۹۷۸، در مورد گروه دهقانان گرسنه‌ای بود که اسبی را می‌کشتند و سپس آن را می‌خوردند. «اتاقی در هند» می‌تواند به عنوان یک سری پرسش بررسی شود.

در مواجه با از کار افتادگی ناگهانی لیر، کرنلیا می‌پرسد: «چکار می‌توانم بکنم؟» یکی از شیوه‌هایی که این اتفاقات را بازگو می‌کند (که شامل فیلم تصویری که در آن کودک خونین سوری در عقب یک آمبولانس نشسته است) یک زندانی برهنه در حال خونریزی که معلوم می‌شود در حال شکنجه شدن نیست بلکه در واقع در حال تمرین صحنه‌ای است که در آن یک نفر شکنجه می‌شود، تمرین را متوقف می‌کند و از شکنجه‌کنندگان می‌پرسد: «شما کیستید؟» «من کیستم؟». او هم‌دستان تروریست خود را که نقاب بر صورت دارند فرامی‌خواند و به آنها می‌گوید: «بیایید اعتراف کنیم که چیزی از خاورمیانه نمی‌دانیم».

نخستین بار که کاری از تئاتر خورشید دیدم اجرای «Les Ephermes» در تابستان ۲۰۰۹ بود که آن هم در یک اسلحه‌خانه اجرا می‌شد. اجرا، که با اغماض می‌توان آن را صحنه‌هایی از زندگی فرانسوی توصیف کرد چندین ساعت به طول می‌انجامید و در طی آن صحنه‌های مختلف در چند استیج مدور اجرا می‌شدند که بعضی از آنها حرکت می‌کردند یا می‌چرخیدند. برخلاف «اتاقی در هند» که یک نمایش درون نمایش دیگر یا یک رویا درون رویایی دیگر است، «Les Ephermes» بازگشت به نقطه آغاز خودش بود. با رمزگشایی صحنه‌ها در آن مشخص می‌شد افراد و مکان‌هایی که در ابتدا بی‌ربط به نظر می‌رسیدند در واقع به واسطه‌ی مجموعه‌ای از خاطرات کنار هم جمع می‌شدند که شامل خاطرات خانوادگی خود منوشکین نیز می‌شد: در زمان اشغال پاریس به دست نازی‌ها، پدربزرگ پدری او توسط مستخدم‌شان لو داده می‌شود و سپس تبعید و اعدام می‌گردد. «Les Ephermes»، با درایت به کنکاش میراث درد می‌پردازد. همانند اتاقی در هند که اخبار در آن به وسیله تلفن منتقل می‌شود، به یاد دارم هر بار که تلفن صحنه زنگ می‌خورد، در خود می‌لرزیدم.

در «اتاقی در هند» تلفن دائما زنگ می‌خورد. اکنون بیش از ۵۰ سال است که در کار منوشکین این گونه صداها، صدای آن چیزی بوده که اتفاق می‌افتد و علی‌رغم میل ما به ضد آن به اتفاق افتادن خویش ادامه می‌دهد. انگار ما نیز مانند کرنلیا در برابر اتفاقات جاری کمین می‌خوریم.

وقتی که در مورد نقش مخاطب از او سوال پرسیدم، منوشکین گفت: «تئاتر بخشی از رویای انسانیت است. مخاطب و بازیگران با هم رویاپردازی می‌کنند. مخاطب نیز رویایی دارد یا حداقل من امیدوارم که داشته باشد. این روزها رویا داشتن دشوار است اما انسان‌ها هرگز آن را رها نمی‌کنند حتی با وجود همه‌ی ناامیدی‌ها. در یک اجرا شما ۷۰ نفر را در یک سو دارید و ۵۰۰ نفر را در سوی دیگر و آن‌ها لحظه‌ای از آگاهی را با هم تجربه می‌کنند. فکر نمی‌کنم که مخاطب به سادگی رویا را کنار بگذارد. من فکر می‌کنم که یک جورهایی، البته نه همیشه، این گونه است که گویی دری باز می‌شود، اندکی».

غروب روز قبل چارلز هنری بودیر که مسئولیت کارهای مدیریتی گروه را به عهده دارد به من گفت: «آریان ۲۰ سال آینده را نخواهد دید اما در موردش صحبت می‌کند. برای اکنون او یک پروژه جدید دارد. او به شدت به تئاتر کیوگن ژاپن علاقه‌مند است اما ما چگونه می‌توانیم امیدوار باشیم که این همکاری هنری ادامه یابد؟»

وقتی این سوال را از شقایق بهشتی که نقش کاساندره را در اتاقی در هند بازی می‌کند و بیش از ۲۰ سال با گروه بوده است پرسیدم او گفت: «ما همیشه به این فکر می‌کنیم که تئاتر خورشید بدون آریان منوشکین چه معنایی خواهد داشت. این یک سوال است، اما ما به خودمان اعتماد داریم.»

* ترجمه امیر ابراهیم خلیلی

امتیاز دهید

مقالات مرتبط