«سمفونی مردگان» داستان خانواده ای سنتی در طیف پدرسالار، اما در اصل روایتی است از گذار تاریخی و اجتماعی ایران در قاب روابط اعضای این خانواده. خانواده ای که روح سنت آن در سیلان مدرنیته جامعه رنگ می بازد و با گره خوردن سرنوشت فرزندانش به این دگردیسی، فروپاشی خود را نظاره می کند.
آیدین پسر دوم خانواده که نماد روشنفکری و درک جدید از روابط اجتماعی است، در عین تلاش برای حفظ احترام پدر می کوشد آرزوهای خود را تحقق بخشد، اما علاوه بر مخالفت های جابر اورخانی، پدر خانواده، با کینه فروخفته برادر کوچک تر خود اورهان مواجه است. اورهان در تلاش برای پاجای پای پدر گذاشتن و تصاحب مغازه آجیل فروشی خانوادگی، متوسل به خشونت، رفتار تحقیرآمیز و حتی توطئه علیه آیدین می شود تا جایی که، برادر خوش قلب اما بلندپرواز را دچار مالیخولیا کرده، سرانجام او را از پا در می آورد اما این آخر ماجرا نیست چرا که حرص بیش از اندازه اورهان برای حذف برادر، تا جایی پیش می رود که خود او را هم دچار وسواس فکری کرده، شک زنده بودن آیدین وی را به قهوه خانه متروک مش عباس و به مسلخگاه برف و سرمایی می کشاند که قرار بود در آنجا جسد برادر را برای همیشه مدفون نماید. جایی که مدفن اورهان و تمام آرزوهایش می شود.
و اما آیدا دختر خانواده، « … تای دوم آیدین بود. بی هیچ کم و کاست. خوش خنده، شیطان و پر سر و صدا. کافی بود سر پدر یا مادر را دور ببیند تا خانه را روی سرش بگذارد، برادرها را انگشت به دهان وا می گذاشت و آن ها را مطیع خود می ساخت. علاوه بر این ها بیش از حد زیبا بود و این خود باعث می شد که پدر هر به ایامی نگران او باشد. او می خواست آیدا دختری سنگین، متین، گنگ و حتی عقب مانده باشد …
… پدر آن خوی سرکش و شلوغ را در طول زمان خرد می کرد، در برابر تمام هیجانات روحی او می ایستاد و از او دختری رام و آرام می ساخت. اما به تنهایی حریف نمی شد. از مادر کمک می گرفت و از او می خواست که آیدا را در آشپزخانه تربیت کند. اگر می خواهد به او خیاطی بیاموزد در آشپزخانه. حتی اگر می خواهد گلسازی یادش بدهد در آشپزخانه و آیدا در آشپزخانه نم کشید و با تنهایی وحشت بار خو می گرفت …
تبعات گذار از سنت به مدرنیته
… و آنقدر در خانه بی حضور شد که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد. در یازده سالگی بی دلیل! روماتیسم گرفت …»
روایت آیدا، روایت زن سنتی است اسیر در روابط مردسالار و نگاه متعصبانه به جنس مونث «… آیدا در آشپزخانه تنها غذا می خورد، تنها می شست، تنها می پخت، تنها می خوابید و کلفت غریبه ای را می مانست که مبتلا به جذام باشد…. بعدها دختری خودخور، صبور، درهم شکسته و غمگین از خانه پدر یکراست به خانه شوهر رفت …»
زن سنتی، زن مطیع و حرف گوش کن. زنی که تمام استعدادها و خواسته هایش خلاصه می شود در شوهرداری، فرزندآوری و امورخانه و آیدا سمبل این قربانی جنسیتی در جامعه ای که می رفت تا تعریف جدیدی از زن داشته باشد، غمگین و بی انگیزه، ناتوان از تحمل فشارهای خانواده و دور افتاده از زادگاه سرد و برفی شمالی، در روزی که هرم گرما بر چهره ها سیلی می زد و رد خود را بر در و دیوار شهری جنوبی، بر جا می گذاشت، در مقابل چشمان پسر کوچکش داغ زن بودن خود را برای همیشه به سینه آتش سپرد و اینچنین آیدین تنهاتر شد.
یوسف فرزند ارشد قربانی جنگ جهانی دوم شد. زمانی که کودکی بیش نبود پرواز هواپیماهای جنگی روس بر فراز آسمان اردبیل، او را به هیجان آورد تا چتر سیاه پدر را به خود طناب پیچ کرده، از لبه بام خانه تجربه جدیدی را لمس کند، تجربه ای که برای همیشه زندگی را فقط در نی نی چشمانش نشاند.
سقوط یوسف همانند سقوط کشورهای مستعمره در دام کشمکش های ممالک پیشرفته می ماند که با از دست دادن توان چانه زنی و قدرت مقابله، شاهد سرنوشت شوم خود در وابستگی به روابط جهانی باقی می مانند. یوسف بعد از سقوط بدون کوچکترین حرکت، فقط می خورد و می دید. « …مادر سال های سال به بچه هاش می گفت برادر بزرگشان پرواز کرده که به این روز افتاده. چیزی شده بین آدم و حیوان. مرده و زنده. یک تکه گوشت. یک جانور که مدام می بلعد. بچه ها به راحتی باور می کردند مگر آیدین که هر وقت به برادر گنگ خود فکر می کرد به خوبی در می یافت تمامی آن جنگ و حمله، برای خانواده آنها فقط به خاطر تغییر ماهیت یوسف بوجودآمده است.»
جابر اورخانی پدری مستبد بود که همچون حاکمان خودمختار، تنها مسیر خوشبختی فرزندان را در اطاعت محض از خود می دید و مادر که همانند عرف نانوشته، بالاخره موفق به تثبیت حضور مهرآمیز خود فراتر از یک زن در دستگاه جابر شده بود، در مقام مادر تنها گاه گاهی می توانست مخالفت هایی با خشونت شوهر نسبت به آیدین، پسر مورد علاقه خود داشته باشد. و هم او بعد از فوت شوهر، نتوانست جلوی رفتارهای مستبدانه اورهان را که الگوبرداری از پدر کرده بود، بگیرد مگر آنکه تنها با آه و ناله وی را وادارکند آیدین را دوباره به خانه برگرداند.
رودررویی دو برادر سنت گرا و روشنفکر تا پای جان
روابط اعضای خانوده جابر اورخانی همچون ساختار اجتماعی و جهانی دوگانگی های چالش برانگیزی در خود دارد. جابر که به گمان خویش با سرپناهی امن، غذایی برای خوردن و روش مستبدانه ای برای تربیت یک سویه فرزندان و همچنین کنترل سخت بر همسر، همه چیز آنطور پیش خواهدرفت که خواست اوست، غافل از این بود که کشیده شدن دامنه جنگ به کشور و به شهر کوچک سرمازده اش، یوسف را به نابودی خواهدکشاند همانطور که اشاعه روشنگری ناشی از انقلاب بلشویکی و تفکرات اومانیستی غرب، آیدین را به مسیر ناشناخته ای هل خواهدداد. او شاید حتی باور نداشت که نفوذ سنت گرایی در جسم و جان اورهان هم مفید نخواهدبود چرا که وابستگی خونی و تابعیت از قراردادهای اجتماعی، در جایی دو برادر سنت گرا و روشنفکر را تا پای جان در مقابل هم قرار خواهد داد.
این در حالی بود که جابر اورخانی هرگز خطر دوگانگی را حتی در همسایگی خود احساس نکرد زمانی که صدای چرخ دنده های کارخانه پنکه سازی «لرد» در مجاورت خانه او در شهری یخ زده، بی وقفه و بدون تعطیلی حتی زمان جنگ، پنکه تولید می کرد جابر و پاسبان ایاز بیشتر خطر را در حضور فیزیکی سربازان روس می دیدند و باور داشتند مابقی اتفاقات را می توانند خودسرانه و با تصمیمات آنی کنترل کنند. اورخانی با آتش زدن کتاب های آیدین و خواباندن سیلی در گوش او و پاسبان ایاز هم با تهدید، دستگیری و به قتل رساندن افراد مضنون. کما اینکه وقتی در جشن های سالانه کارخانه لرد، هم نشین چرب زبانی ها و الطاف میزبانی آقای لرد انگلیسی شده و خوش و بش کنان حضور مردانه خود را با افتخار به شادی می نشستند، هرگز تصوری از چگونگی شکل گیری روابط نوین اقتصاد جهانی و وابستگی ها و اثرات اجتماعی ناشی از آن را نداشتند.
«خشم و هیاهو» یا «صدسال تنهایی»
هر چند به نوشته برخی منتقدان «سمفونی مردگان» عباس معروفی نوعی کپی برداری از «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر و یا «صدسال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز است با این حال ارتباط به جا بین حوادث در دوره حساس تاریخی کشور همچنین شخصیت سازی ها با سیلانی شیرین که ذهن مخاطب را به چالش می کشد، در این اثر قابل توجه است. کتاب با روایتی از حواشی آخرین حادثه شروع می شود. ناپدید شدن آیدین و حضور اورهان در قهوه خانه بیرون شهر و بعد گرفتار شدن او در اصطبلی که از برف و یخبندان به آن پناه برده و گفت و گو با پیرمردی که شاید وجدان اورهان باشد.
نفرین های مادر، خطاب قراردادن اورهان در بازگرداندن آیدن و تحمل رنج از دست دادن دختر، همسر و پسر در کنج خانه کنار تنها یک همراه، اورهان. اورهانی که در فریادهای این زن، سراسر مقصر دانسته می شود و نویسنده به تدریج با بیان گوشه ای از وقایع از زبان خود او، سپس آیدین و گاه حتی در زمزمه های کارگران کاروانسرای آجیل و یا پاسبان ایاز، سعی در شفاف نمودن آن دارد از اینرو تمام داستان سیر و گردش در زمان است. از گذشته به حال، از حال به گذشته.
«… غم انگیز تر از از این نمی شود. پیش از این که آیدین را پیدا کنم کلکم کنده شد. این هم سرنوشت من. اما این زهر را تنها من نبوده ام که سرکشیده ام، آیدا هم خودش را کشت. شاید از غم دوری آیدین، آن هم در خیالات زنانه، چه می شود کرد؟…»
«… بعد آرام در آب فرولغزید. گرم بود و موج که برمی داشت بخار ملایمی در هوا می پراکند. برف آرام و بی صدا می بارید و آسمان چقدر قشنگ بود. گفت: «بگذار خودم بمیرم، داداشی»
سوسن پاکدل
