- در نیمه راه مدرنیته، انسان با پدیده جدیدی به نام «فناوری اطلاعات و ارتباطات» مواجه شد که نه تنها ساختار آموزش، بلکه تمام ارکان اجتماعی را متحول کرد.
- آموزش را می توان بستری از دانش ها و مهارت های زمانه دانست که به شکل ویژه، حکاکی بر ذهن سفید کودکان را برای اجتماعی شدن مطلوب، مورد توجه قرار می دهد.
ساعت ۷و ۴۵ دقیقه صبح، وارد کلاس که می شوی، چهره های خسته، چشم های خواب آلود، سرهای روی میز و دهن های باز به خمیازه، به استقبالت می آیند. سلامی می کنی و با لبخند متتظر شنیدن جواب تا اینکه تک نجواهای بی رمقی مسیر ارتباط را رقم می زنند و تو میدانی که زنگ اول کلاس یعنی ادامه خواب شامگاهی دانش آموزان که معمولا از ۲ یا ۳ بامداد شروع می شود و متناوب تا ۹ یا ۱۰ صبح ادامه می یابد و زنگ تدریس تو، اتفاقی اشتباه در زمانی اشتباه است.
هر چند این روند کسلی و خستگی برای زنگ دوم و سوم تا حدود ساعت ۱۱و نیم کم ر نگتر می شود ولی زنگ چهارم کپی زنگ اول با ریتمی ملال آورتر است. خستگی همراه با گرسنگی و نق زدن های مداوم و نگاه هایی که از صفحه ساعت کنده نمی شوند. زنگ که می خورد، فریاد شادی و هیاهو کلاس و راهرو را پر می کند و فضا مملو از هیجان و خند هایی می شود که تا دقایقی پیش، اثری از آنها بر چهره ای دیده نمی شد. فرار از کلاس درس، گویی فرار از اسارت. واقعا چرا باید چنین تصویری از آموزش در ذهن بچه ها نشسته باشد که هر لحظۀ آموزش را کلنجاری با بی حوصلگی، خستگی و رنج بدانند.
آموزش امری متعلق به یک دوره و یا گروه خاص نیست. عمر آموزش قدمتی به بلندای حیات انسان دارد. در واقع از زمانی که انسان پا بر عرصه حیات گذاشت، برای انطباق با محیط پیرامون خود نیاز به آموختن و به خاطرسپردن داشت.
رشد ذهنی، افزایش قدرت عقلانی انسان و دگرگونی رابطه انسان با محیط و خود، انواعی از اشکال آموزش را به ثبت رساند که می توان آنها را در طول تاریخ از جامعهای به جامعه دیگر و از دورانی به دوران دیگر بازشناسی کرد.
آموزش مانند اشتغال، هنر، سیاست و هر آنچه انسان در ازای حیات خود به ثبت رسانده، یک فعالیت اکتسابی و جامعه شناختی بنیادی است چرا که انسان با این پدیده ها نه تنها به کاری مشغول است بلکه در صدد شناخت خود است. او در حال کار کردن روی خوداست تا شخصیت، جامعه و ارتباطات خود را با دیگران معنا و در صورت نیاز دگرگون سازد.
بسیاری از اندیشمندان معتقدند، آموزش امری جهانشمول است که ضرورت آن در تمامی جوامع بشری نه تنها محسوس و ملموس بلکه متاثر و تاثیرگذار بر دیگر جوامع انسانی نیز هست بخصوص در زمان فعلی که پیشرفت فناوری های ارتباطی، مرزهای سیاسی و فرهنگی جوامع بشری را درنوردیده، نزدیکی و تعامل فرهنگ ها را بیش از پیش کرده است.
از اینرو شاید واژه «آموزش» را نتوان به طور مشخص تعریف کرد چون معنا و کارکرد آن در هر عصری مختص به خود و منطبق با نیازهای انسان های همان دوره است ولی مسلما در یک عبارت کوتاه می توان آن را بستری از دانش ها و مهارت های زمانه دانست که به شکل ویژه، حکاکی بر ذهن سفید کودکان را برای اجتماعی شدن مطلوب، مورد توجه قرار می دهد.
«امیل دورکهیم» جامعه شناس فرانسوی قرن ۱۸ و اوایل قرن ۱۹، آموزش را عملی می داند که بزرگسالان برای همراهی کودکان با جامعه و انتقال فرهنگ خود به آنها، انجام می دهند.
«کلرمون گوتیه» نیز در کتاب پداگوژی « علم و هنر یاددهی و یادگیری»، آموزش را عملیات اجتماعی سازمان یافته ای می داند که هر جامعه برای همراه نمودن شهروندان خود توسط عده ای از افراد که در خدمت اهداف تعیین شده همان جامعه هستند، اجرا می کند. طبق این تعریف، می توان گفت آموزش دامنه وسیعی از رفتارها و کنش های اجتماعی اعم از سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادی را در برمی گیرد و این بیانگر حساسیت امر آموزش نیز هست چرا که تداوم حیات یک جامعه وابسته به میزان نگهداری و حراست از فرهنگ آن جامعه که روح و شالوده حیات اوست، می باشد.
امر حفاظت از فرهنگ همانقدر مهم است که سیستم طبیعی انتقال ژن از طریق بانک اطلاعات(DNA) در ارگانیسم موجود زنده خطیر و حساس است زیرا موجب شده، تا انواع گونه ها بتوانند در طول میلیون ها سال همراه با طبیعت تغییر شکل داده، بیشترین انظباق را یافته، استمرار حیات در زیست بوم ها ممکن شود. انسان نیز از طریق آموزش دستاوردهای ذهنی و عقلانی خود را در پوشش فرهنگ به نسل های بعدی منتقل می کند تا با انباشت دانش ها، هر نسل بهترین تعامل را در زمان خود باد یگران اعم از انسان – انسان، انسان- حیوان، انسان- گیاه و حتی در دوره های اخیر انسان- تکنولوژی و انسان- فضا داشته باشد و اینچنین است که امروزه آموزش بیشترین تماس و نزدیکی را با سیاست پیدا کرده، به ابزاری برای به هدف رسیدن نظام های تصمیم گیرنده در اجتماعات انسانی تبدیل شده است.
مسلما همراه با دگرگونی های شیوه اداره جامعه، نوع آموزش و محتوای آن نیز در طول دوران تغییر یافته است به گونه ای که در جوامع سنتی اغلب کودکان باید زندگی کردن به شیوه اجدادشان را می آموختند و قواعد زندگی آنها را نه از روی استدلالات عقلانی و تجربی که بیشتر بر پایه تکرار و عادت فراگرفته و انجام می دادند از اینرو افرادی مورد تقدیر جامعه بوده و موفق ارزیابی می شدند که بیشترین هماهنگی با رفتار بزرگان خود را داشتند. نمونه چنین آموزشی را به خوبی می توان در سبک یادگیری مهارت های صنعتی و رابطه استاد و شاگرد طی ادوار گذشته دید.
برهم خوردن این معادله آموزشی همچون وقوع تغییرات در سایر ارکان اجتماعی که از دوره نوسازی و دگرگونی عمیق فکری غرب در عصر تجدد، آغاز شده بود، با وقوع انقلاب صنعتی وتغییر سبک زندگی انسان، شدت یافت تا جایی که خلاقیت و نوآوری جهت دستیابی هر چه بیشتر به رشد و البته رفاه و آسایش مادی مورد توجه قرارگرفت. ازاینرو در قرن ۱۹دیگر انسان مقلد نیاکان مورد نیاز جامعه نبود بلکه شهروندانی با ذهن های انباشته از دانش و دارای تخصص روز اهمیت یافتند. موجودات اجتماعی با رفتارهای متحدالشکل و متناسب با زندگی مدرن که دارای سرعت و یکنواختی درکار و مصرف باشند پس روش آموزش نیز می بایست با این هدف تغییر می کردد تاجامعه گام های پیشرفت و توسعه را سریعتر بردارد لذا در این دوران مراکز علمی سازمان یافته ای به نام مدرسه شکل گرفت که از سنی مشخص همه کودکان می بایست تحت آموزش های آکادمیک توسط معلمانی متخصص قرار می گرفتند.
اما این روند همین جا متوقف نماند و آموزش فرایند طولانی مدتی تعریف شد که شامل مقاطع علمی درجه بندی شده ای بود. کودکانی که تا دو قرن پیش نزد اساتید مشغول به یادگیری حرفه و مهارتی شده، صاحب کسب و کار و درآمد مستقل می شدند، طبق نظام آموزشی جدید، سال ها پشت نیمک های مدارس به یادگیری علوم نظری پرداخته، سپس برای تکمیل آن و به دست آوردن شغلی اداری و مدیریتی تحت عنوان«یقه سفیدها» می بایست ادامه روند یادگیری را در مراکز دانشگاهی به آموختن علوم تخصصی بگذراند.
این روند یعنی افزایش سن اشتغال و استقلال مالی در نتیجه تغییر رویه و سبک زندگی جوانان، شرایطی که با خود علاوه بر نوآوری و رشد تکنولوژی، تغییر ساختارهای اداری و بروکراسی غرب را به همراه داشت.
در نیمه راه مدرنیته، انسان با پدیده جدیدی به نام «فناوری اطلاعات و ارتباطات» مواجه شد که نه تنها ساختار آموزش، بلکه تمام ارکان اجتماعی را متحول نمود. وابستگی آموزش به فناوری عصر، سبب شد شیوه تدریس کنفرانسی و کلاسیک در مراکز آموزشی به شیوه تدریس برنامه ریزی شده بر پایه رایانه و یاددهی_ یادگیری هوشمند و فعال تبدیل شود. به گونه ای که از نقش معلم و استاد در امر یاددهی کاسته و به نقش فراگیر افزوده شد.
فراگیر در این دوره آموزشی، از جریانی بر پایه نظم محض توام با سراپا توجه به آموزش دهنده، به فرایندی دو طرفه در جایگاه پرسش گری خلاق و مسئولیت پذیر وارد شد که در گیرودار تدریسی متقابل، نقش معلم_دانش آموز را می پذیرد. در واقع می توان گفت نگاه این شیوه آموزشی به کودک، دیگر نگاه انسان تقلیل یافته ای که برای اجتماعی شدن می بایست فرهنگ را به او تلقین کرد نیست بلکه نگاه به موجودی متفاوت، کامل و متمایز از بزرگسال است که باید شیوه تفکر را بیاموزد تا بر پایه شناختی درونی، دست به تحول و دگرگونی اجتماعات انسانی بر مبنای نیازهای عصر بزند. در این معنا هدف آموزش، شکوفا شدن انسان متناسب با عصر خود می شود نه عصر نیاکان او. لذا تاکید بر بالندگی نیروهای معنوی و زیبایی شناختی، قابلیت های ذهنی و کنجکاوی هایی می شود که مولد خلاقیت و سازندگی هستند و اینچنین اساس آموزش نوین متحول شد.
به عقیده اندیشمندان اجتماعی موفقیت آموزش نوین مستلزم شناخت ویژگی های منحصر به فرد و متفاوت کودکان است تا زمینه رشد هر یک از آنها در مسیر توانمندی ها و قابلیت های ذاتی و ذهنی شان، فراهم شده، جامعه بتواند ضمن بهره مندی از مهارت ها، خلاقیت ها و اکتشافات متنوع ذهن های گوناگون، نظام اجتماعی پویای خود را بناگذارد.
با توجه به بحران ها متعدد زیست محیطی، اقتصادی و سیاسی موجود همچنین تحولات سریع فناورانه در جهان امروزی، به نظر تربیت انسان های هوشمند و خلاق که بیشترین توان انظباق با شرایط اجتماعی و طبیعی را داشته باشند، باید از اولویت های نظام های آموزشی باشد تا بستر لازم برای درک تفاوت های هوشی، ذهنی و استعدادهای بالقوه کودکان را شناخته، مسیر شکوفایی و رشد آنهارا فراهم سازد این امر یعنی خروج از روش تدریس «حفظیات محور» بر مدار نمره و تاکید بر شیوه هایی است که ذهن های کودک و نوجوان امروزی با استفاده از فناوری های نوین ارتباطی، حداکثر توان اندیشیدن نسبت به چالش های عصر خود، قدرت حل مساله و خلق نوآوری برای دستیابی به فرصت های نوین شغلی در بازارهای جهانی را داشته باشند.
* سوسن پاکدل